میوه بهشتی چیده نشده ما....

زیباترین عکس متحرک مادر و فرزند

 

هنوز نیـســـــــــــــتی تا از چشمای قشنگت و موهای نازت بگم

هنوز نیســـــــــــــــــــتی که از پارک رفتن و مهمونی رفتنامون بنویسم

از لباس هندونه ای شب یلدا...یا مهمونی روز تولدت

از قدم زدنمون لب دریا یا سیسمونی قشنگت

تو هنوز نیســــــــــــــــــتی...نی نی خیالی من

نمیدونم کی اینارو میخونی...اصلا میخونی یا نه...حتی دنیا میای یا نه

ولی من عاشــــــــقتم...دختر باشی یا پسر...یه قلو یا دو قلو

من مینویسم...هر چند خیالی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 شهريور 1394 | 21:14 | نویسنده : *مهدیس* |

 

اگه یه روز پسر دار بشم...دستشو میگیرم میبرم عروسک فروشی بهش میگم هر کدومو خواستی انتخاب کن...بش میگم این عروسک انتخابه خودشه...باید دوستش داشته باشه...بهش یاد میدم دنیای پسرونش فقط ماشین بازی نیس...بهش قول میدم خوب نگهداری کردن از عروسکش جایزش یه ماشنیه...چون نمیخوام وقتی بزرگ شد با ماشین دنبال عروسک بگرده و فکر کنه جایزه ی ماشین داشتنش یه عالمه عروسکه...که یکی براش یخنده...یکی براش برقصه...یکی هم براش گریه کنه...بهش یاد میدم اگر بهترین انتخاب رو کرد و مواظب انتخابش بود به بهترین ها میرسه...اینارو بهش یاد میدم که پسرم یه مرد بشه نه یه نامرد...............................!!!





[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 7 آبان 1394 | 21:32 | نویسنده : *مهدیس* |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شخصی





[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 24 مهر 1394 | 21:22 | نویسنده : *مهدیس* |

دلم میخواد یه پسر داشته باشم...

چشماش شبیه تــــــــــــــــــو...

قدش بشه هم قد تــــــــــــــو...

صداش به قشنگی تــــــــــــو...

اصلا همه چیش عین تــــــــــــــــــــــــــــــــو...

دلم میخواد وقتی دلم برات تنگ میشه اونو ببینم انگار تـــــــــــــــــــــورو دیدم....

تــــــــــــــــــــــــــــــورو ببینم انگار اونو دیدم...

دلم میخواد از تـــــــــــــــــــو دو تا داشته باشم...

یکی تـــــــــــــــو....یکی ثمره ی عشقم با تــــــــــــــــــــــــو....




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 14 مهر 1394 | 21:37 | نویسنده : *مهدیس* |

باز هم دانشگاه...سکوت

یادم میاد سال 91 که دانشگاه قبول شده بودم از اینکه ورودی بهمن شده بودم خیلی ناراحت بودمدلخور...با خوشحالی وارد دانشگاه شدم مخصوصا خوشحال این بودم که مختلط نیس و کاملا دخترونست به امید روزای خوب و خوش شروع کردم اما با سختگیری هایی که میدیدم میشد حسابی خورد تو ذوقم.خواب آلود.دم در آرایشتو چک میکردن..لاک ناخونت...مانتوت...و حتی جوراب پات!!!.تعجب..همین روال طی شد و فوق دیپلم رو از این دانشگاه گرفتم....................راضی

حالا دیگه خوشحال بودم که اخ جون شاید برای کارشناسی جای دیگه قبول شم و از شر این دانشگاه راحت شم اما باز هم همیجا قبول شدمگریه...برخلاف هرکسی که از خداشه دانشگاه دولتی قبول شه من دوست نداشتم...مدتی برای گذروندن ترم تابستونه رفته بودم دانشگاه غیرانتفاعی...اونجا معنی واقعی آرامش رو چشیدم...دیگه دم در چکت نمیکردن! کسی کاری بهت نداشت و با ذهن و فکر راحت درستو میخوندی و نگرانی نداشتیخسته...دیگه مثل دانشگاه دولتی خودم استادا مثل معلمای راهنمایی ابتدایی نبودن مشقاتو چک کنن!!! شاکی واقعا بعضیا بودن درس که تموم میشد پا میشدن و سوال میپرسیدنتعجباگر هم بلد نبودی اسمتو یادداشت میکردندلخور...

الان باز دوباره ترم جدید شروع شد تو همون دانشگاه دولتی دخترونه که دم در ناخونات رو چک میکنن یوقت نکنه بلند باشهخندهخوبه که پسر ندارهغمناک....از فردا گفتن بیایید ولی من نمیرم چون اشتیاقی ندارمغمگینمانتو گرفتم اما احساس میکنم بهش گیر میدن باید برم عوض کنمعصبانی...........خیلی عصابم خورده و متنفرم از پا گذاشتن توی این دانشگاه که چه عرض کنم دبیرستان دخترونه...........................!!!!!




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 6 مهر 1394 | 23:11 | نویسنده : *مهدیس* |

94/6/29بالاخره انتظارم به پایان رسید

ساعت شیش عصر جواب کنکور(کارشناسی) اومد و همون دانشگاه دولتی قبلی خودم قبول شدم که حسابی خوشحالم کرد و انرژی مثبت گرفتمجشنفقط کمی ناراحتم شدم از اینکه از نادیا جدا شدم و اون جای دیگه قبول شد بجاش با مبینا با همیمغمگین

niniweblog.com

94/7/1فاطمه جون اینا طبق قرار قبلیمون اومدن خونمون و خوشحالمون کردن و باهم کلی خوش گذروندیم محبت فقط زمانمون کم بود که اونم دفعه های بعد جبران میکنیمخندونک

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 3 مهر 1394 | 19:24 | نویسنده : *مهدیس* |

دختر قشنگم...

کفش های مادرت را نپوش...تلاش تو بزرگ شدنت غمگینم میکند...

دنیای بزرگترها آنقدر بزرگ هست که گاهی خودت در آن گم میشوی...

آنقدر بزرگ که برای جا شدن در قلب آدم هایش مجبور میشی خودت را کوچک کنی...

کودکـــــــــ بمــــــــــان...کوچــــــــک بمـــــــــــان...

من در بزرگ شدنم دردهایی دیدم که کوچک کرد بزرگ شدنم را...




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 شهريور 1394 | 21:25 | نویسنده : *مهدیس* |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خصوصی...





[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 شهريور 1394 | 2:28 | نویسنده : *مهدیس* |

محبتپسر یعنی یه اتاق پر از توپ و تفنگ و ماشین... محبت

بغلاتاقی پر از رنگهای آبی و سبز و قرمز....بغل

محبتپسر یعنی کله گرفتن و سر زدن به هم و گفتن آخ هم زمانمحبت

بغلپسر داشتن یعنی کلاه و کفش های اسپرت کوچکبغل

محبتیعنی کروات و پاپیون و کت ها و کفش های چرم مردونه همه سایز کوچکمحبت

بغلپسر یعنی کمد لباسهای طرح بن تن و انگری بیردز و باب اسفنجیبغل
محبتپسر داشتن یعنی دست نوازش کشیدن محکم رو صورت مادر و گفتن ناززززززززززیمحبت بغلمحبت کردن به زبان خشن گاز گرفتن مادر بجای گفتن دوستت دارمبغل

محبتپسر یعنی تند تند بزنه رو شونه مامان و یک ریز بگه ماما مامامحبت

بغلبعد که نگاش کنی بگه بوسسسسسسسبغل

محبت لبای خیسشو به لبات بچسبونه بعدش بگه بغلللللل و تو محکم بغلش کنیمحبت

بغلپسر یعنی انرژی مضاعف مضاعف تحرک و بازی زیاد یعنی اتیش سوزوندنبغل

محبتپسر یعنی دوچرخه سواری بدون ترس و مسابقه دادن با پدر تا خونهمحبت

بغلپسر یعنی مسابقه دو با پدر تا تیر برق بعدیبغل

محبتپسر یعنی گل کوچیک تو اتاق پذیراییمحبت

بغلپسر یعنی کی باید فردا بره نون تازه بخره واسه صبحانهبغل

محبتپسر یعنی دعوا برای صندلی جلوی ماشین با بقیهمحبت

بغلپسر یعنی شجاعت تکیه گاه مادر بودنبغل

محبتپسر یعنی حس امنیتمحبت

بغلپسر داشتن از دیدگاه من و توی شرایط من یعنی سایز کوچک همسربغل

محبتپسر یعنی نفس یعنی عشق مادرررررررررررمحبت

بغلیعنی خون و جان و همه ی وجودمبغل

محبتپسر یعنی بوی مردانه داشتن در حین کودکیمحبت

بغلبغلبغلپسر یعنی ارزوی منبغلبغلبغل




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 8 شهريور 1394 | 22:12 | نویسنده : *مهدیس* |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 7 شهريور 1394 | 1:35 | نویسنده : *مهدیس* |

مینویسم برای دختری که هنوز موجود نیست..و همین حالا،در این ثانیه،در آسمانهاست...

می نویسم برای تو...دخترکم...دخترک بازیگوشم...می نویسم برای پوست برفی ات...برای موهایت که به رنگ بلوط جنگلهای رشته کوههای زاگرس می ماند...برای چشمهایت که مخمور است و همیشه به رنگ شب...و برای گونه های صورتی رنگ مانندت...

دوست دارم زیبا باشی...اما نه آنقدر که به وقت جوانی، هوسبازان،حریصانه به دنبالت روان باشند و هر روز کسی گوشی موبایلت را سوراخ کند و تو از مزاحمان بی دین بترسی...نهآنقدر که من از هراس دل سپردنت به آوازهای عاشقانه جوانی بیکاره،در خانه حبست کنم...و ..........

نه آنقدر که پدرت پشت پنجره ها به جای پرده ،روزنامه بچسباند تا به هنگام شب نظربازان نتوانند اندام زیبای تو را در قاب خانه مان در ذهن خود به تصویر بکشند...

دوست دارم هر روز صبح،گیسوان نرم و مواجت را با شانه ای قرمز رنگ و دندانه درشت،پریشان کنم و از عطرش شجاعانه مست شوم...دوست دارم،برای من هر روز برقصی و بچرخی و برقصی...و بخندی...

می خواهم پیراهنی به رنگ بهار برایت بدوزم که از سرشانه های ظریفت آویزان باشد و تو با بادکنکهای رنگی،در بوستانها به دنبال پروانه های صورتی در اوج، بدوی و بازی کنی...می خواهم که در بعدازظهرهای خواب آلود تابستانی،روی زانوان پدربزرگت بشینی و او برایت از کودکیهای من قصه آغاز کند...و مادربزرگت برایت همان لالایی سوزناکی را بخواند که زمانی من در کودکی،با شنیدنش به هق هق می افتادم......

baby (5)

حس خوبیه دخترت بیاد بگه مامانی جیش کردم بگی کجا؟؟؟بگه رو بابایی...

بگی ای جون دلم بازم از این کارا بکن...

niniweblog.comهاهاها.niniweblog.com

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 3 شهريور 1394 | 0:57 | نویسنده : *مهدیس* |

بغلمرداد ماه امسال و دیدار با بهترین دوسته دنیابغل

94/5/20 بود که رفتیم خونه ی فاطمه جون و کلی مزاحمش شدیم و خوش گذشت

محبتباران شیرین ترین دختری بود که تا حالا دیده بودم  وقتی حرف میزد دلم میخواست بخورمشمحبت

روزای خوبی بود مخصوصا قسمتی که با جیپ میرفتیم جنگل حسابی خوش میگذشت و لازمه که همینجا از فاطمه جون تشکر کنم بابت زحمت هایی که کشید تا بهمون خوش بگذره مخصوصا برنامه ی خوبش برای تولد مهاسا.

بوسبوسمنو عشقم دوست کوچولوی خودمبوسبوس

خندونکژست معروف باران جونخندونک

خندونکو در نهایت یکی از بهترین عکسای باران و کشیده شدن لپش توسط مهدیسخندونک

لحظه ی اومدن باران میخواست همرامون بیاد و از اینکه ما یکدفعه سوار ماشین شدیم و اومدیم گریه کرد که بدترین صحنه ای بود که میدیدم غمگین

بوسفاطمه جون بابت خاطره های قشنگ که برامون درست کردی ممنونتم عزیزمبوس

منتظرتونیم

بوسمحبتبوس




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 مرداد 1394 | 1:33 | نویسنده : *مهدیس* |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

عروسی...کنکور





[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 15 مرداد 1394 | 23:59 | نویسنده : *مهدیس* |

شکلک های جالب محمد

 یه نی نی
کوچولوی کوچولو
...
انقدرکه بلد نیست راه بره..پوشک میپوشه...
4 دستو پا میره....

دستاشو میگیریم تا یکم وایسه....اما میفته....
دیگه خسته میشی
...
درازمیکشی...بغلش میکنی و داد میزنی عسل بابا کیییییه؟
اما نینیمون نمیتونه حرف بزنه
...
گنگ بهت خیره میشه...
منم شاهد این صحنه هام
...
میگی بهت گفتم عسل بابا کیییییه...؟
اما
...
یه روز میاد دو سالش میشه...
یکم حرف میزنه...

لباسامو میپوشه و میگه بابایی خوشگل شدم؟
میگی: این که لباسای خانم منه
....
میگه:بابایی بهش نگیا اما من لباساشو پوشیدم تاباتو ازدواج کنم...
منم میگم:نخیر نخیر قبول نیس
!
این شوهر منه...عشق منه...
کسی حق نداره باهاش ازدواج کنه..مال خودمه
...
میگی:عیب نداره...
این کوچولو میشه هووت...قبوله؟

من و نی نی دوتامون جیغ میکشیم قبوله... 

 

                     

 تنها نفر سومی که میذارم بیاد تو زندگیمون یه نفره اونم بچمونه

شکلک های جالب محمد

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 9 مرداد 1394 | 0:59 | نویسنده : *مهدیس* |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خیلی مسخرس





[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 5 مرداد 1394 | 22:36 | نویسنده : *مهدیس* |

اگه یه روزی پسر داشته باشم قطعا مثل این جوجو خوشتیپه..

یجوری موهاشو ژل میزنم فشن شه که همه کشته مردش بشن
 

niniweblog.com  niniweblog.com    niniweblog.com

گفته باشم زنشم نمیدما

niniweblog.com




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 4 مرداد 1394 | 0:42 | نویسنده : *مهدیس* |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد