میوه بهشتی چیده نشده ما....

زیباترین عکس متحرک مادر و فرزند

 

هنوز نیـســـــــــــــتی تا از چشمای قشنگت و موهای نازت بگم

هنوز نیســـــــــــــــــــتی که از پارک رفتن و مهمونی رفتنامون بنویسم

از لباس هندونه ای شب یلدا...یا مهمونی روز تولدت

از قدم زدنمون لب دریا یا سیسمونی قشنگت

تو هنوز نیســــــــــــــــــتی...نی نی خیالی من

نمیدونم کی اینارو میخونی...اصلا میخونی یا نه...حتی دنیا میای یا نه

ولی من عاشــــــــقتم...دختر باشی یا پسر...یه قلو یا دو قلو

من مینویسم...هر چند خیالی




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 4 شهريور 1394 | 21:14 | نویسنده : *مهدیس* |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 3 مرداد 1394 | 3:20 | نویسنده : *مهدیس* |

دوست دارم یک روز بین دو مرد بیدار شم...

یکی که سرمو ببوسه و بگه صبح بخیر عزیزم و یکی که لپمو محکم بوس کنه و بگه صبح بخیر مامانی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 2 مرداد 1394 | 0:00 | نویسنده : *مهدیس* |

یک روز دختری خواهم داشت

شبیه خودم ... با چشم هایی که همه دنیایــش از پشت دیده می شود

خودم فدای صورت ماهش می شوم

کــاش ... روحش به پدرش برود مثل همه مردها

همیشه بعد از هر زمین خوردنی بر خیزد

مهربانی را یادش می دهم ... اعتماد را

اما ...

همه دنیایش را با مادرش قسمت کند ... حتی خطاهایش را ...

آن وقت دیگـر هیچگـــاه تنها نمی ماند

نمی گویم دخترم بترس از مردها

می گویم بترس از گــرگ ها

مرد ها گرگ نیستند

پــدرت فــرشته ای است که روزی روح تنهای مرا حس کرد

و خواستم راه را تـنها نــروم

روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم ... اما ... بسیار قوی تر

محبتمحبتمحبت




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 تير 1394 | 21:39 | نویسنده : *مهدیس* |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 15 تير 1394 | 22:37 | نویسنده : *مهدیس* |

بچه عجیب ترین موجود دنیاست

 می آید... مادرت میکند...عاشقت میکند...

رنجی ابدی را در وجودت میکارد...تا آخرین لحظه عمر عاشق نگهت میدارد و تمام.

بگمانم مادر بودن یک نوع دیوانگیست...

وقتی مادر میشوی رنجی ابدی به سراغت می آید رنجی نشات گرفته از عشق...مادر که میشوی میخواهی جهان را برای فرزندت آرام کنی...میخاهی بهترین ها را از آن او کنی...

وقتی میخزد چهار دست و پا میرود...راه میرود و میدود تو فقط تماشا میکنی و قلبت برایش تند میتپد...از دردش نفست میگیرد روحت از بیماریش زخم میشود...

مادر که میشوی...دیگر جهان مثل قبل نخواهد بود...مادر که میشوی کس دیگری میشوی کسی که وجودش پر از عشق و جنون و دیوونگی است...

بوسفرزندم دوستت دارمبوس




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 6 تير 1394 | 2:02 | نویسنده : *مهدیس* |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

من هر لحظه بخوام هر چیزی رو میگیرم...زمان و مکان نداره





[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 5 تير 1394 | 2:34 | نویسنده : *مهدیس* |

خدایا!...

از تو بخاطر چشم هایم که میبینند

گوش هایم که میشنوند

دست و پاهایم که حرکت میکنند

و عزیزانی که کنارم هستند

سپاســـــــگذارم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 خرداد 1394 | 18:56 | نویسنده : *مهدیس* |

یه لحظـه گـوش کـن خـــدا...جـدی میگــم . . .

نه بچـه بـازیِ نـه ادا و اطــفار ،

تو این دنــیا ...

حــالِ خــیلی هـا اصـلا خـوب نیـست !

به حق همين شبا یـه دسـتی بـه زندگیـشون بکـش

الهي آمين 





[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 28 خرداد 1394 | 17:19 | نویسنده : *مهدیس* |

من اومدم با اخبار خرداد ماه 94

جشن

بیستم ماه بود که خاله اینا اومدن ساری...یه هفته ای پیشمون بودن و امروز رفتن...روزای خوبی بود و خوش گذشت مهم تر اینکه هوا با ما یار بود و حسابی خنک بود

چشمکچشمکچشمک

یه شب رفتیم سالار دره

فرداش رفتیم باغمون

بعد از باغ بغل

شب بعدش هم جنگل

روز بعد رفتیم سد

بعد از سد هم تجن کنار

فعلا بدرودبوس

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394 | 22:13 | نویسنده : *مهدیس* |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

داشت یادم میرفت روزهای به این مهمی رو





[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 21 خرداد 1394 | 1:35 | نویسنده : *مهدیس* |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

طبق معمول حرف الکی زدن





[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 19 خرداد 1394 | 13:46 | نویسنده : *مهدیس* |

وقتی مامان میشی دیگه مثل قدیما نمیتونی بری دستشویی و هر وقت دلت خواست در بیای حداکثر زمان 2 تا 3 دقیقه!!!.....بعضی وقتا هم این زمان به 1 دقیقه هم میرسه!!!!!.............و فکرایی هم که تو این یک دیقه به ذهنت میرسه خیلی وحشتناکه مثلا اینکه یهو از جایی بالا نره و بخوره زمین...بهترین حالت میتونه زمانی باشه که خوابه ولی اون موقع هم با هر صدایی از جیر جیر دمپایی فکر میکنی بیدار شده و باید زود بری بیرون.....

niniweblog.com

وقتی مامان میشی دیگه با  خیال راحت نمیتونی وایستی و ظرفاتو بشوری چون یکی میاد و به پاهات میچسبه و التماس میکنه با چشماش که بغلش کنی و تو باید چندین و چند مرتبه دستکشارو در از دستت بیرون بیاری و یه جوری سرگرمش کنی و دوباره روز از نو روزی از نو.....

niniweblog.com

وقتی مامان میشی تازه میفهمی که خیلی از وسایل آشپزخونه چند کاره ان و غیر از اینکه برای منظور خاصی ساخته شده باشن عجب به درد بازی و سرگرمی میخورن و خندت میگیره بخاطر اینکه وقتی این وسایل رو میخریدی هیچوقت به این موضوع فکر نمیکردی که یه روز بشه اسباب بازی نی نی کوچولوت...

niniweblog.com

وقتی مامان میشی دیگه چیدمان خونه اونقدر برات اهمیت نداره که امنیت بچت برات مهمه...

 

niniweblog.com

وقتی مامان میشی مثل بازیگرای بدل کار فیلما بچتو نجات میدی مثلا وقتی که در حال افتادن از تخته و یه لحظه نمیدونی چطور فاطله بین اتاق و هال رو طی میکنی و میگیریش انگار مهم ترین و سخت ترین کار دنیا رو انجام دادی...

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 19 خرداد 1394 | 0:47 | نویسنده : *مهدیس* |

میدانی الان به چه اندیشیدم؟؟؟به دخترمان

چشمانی درشت...

بازوانی فربه...

در عمقِ نگاهش یک دنیا عشق....

تاتی تاتی راه رفتنش...ای جان

متعجب نگریستنش

با آن دو بند انگشت،،دستش،فشار دادنِ انگشتانت

مگر زندگی چیست؟؟؟همین است

آرام میکند مرا خیالِ زود هنگامِ گریه های شب هنگامِ او

آرام میکند مرا معصومیتِ شیطان گونهِ ی نگاهای پاکِ کودکانه اش

دوست دارم

اسمش را هم هنوز نمیدانم

ولی دیوانه ام میکند ،سِرِشتِ پاک گونه ای که مرا یاد تو می اندازد

فکرش را بکن چه زیباست این فرشته کوچولویِ ما




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 17 خرداد 1394 | 3:21 | نویسنده : *مهدیس* |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

هم خوب هم بد





[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 14 خرداد 1394 | 16:51 | نویسنده : *مهدیس* |

تو هنوز نیامده ای ولی من به تو فکر میکنم ...

به شادی ها و خنده هایت ... به بازی هایمان ... به قصه هایی که برات میخوانم ... به شعرهایی که برام میخوانی ... به شیرین زبانی هایت ... به بودنت ... به بزرگ شدنت ... چه لذتی دارد تو را در آغوش بگیرم ... وقتی گریانی آهنگی که در وجودم بودی آرامت میکرد ... آرامت میکند ... هر شب با صدای قلبم تو را به خواب میسپارم ...

کودک من ...

فرشته ی من ...

تو هنوز نیامده ای ولی من از همین الان دوستت دارم

محبتمحبتمحبت

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 9 خرداد 1394 | 0:39 | نویسنده : *مهدیس* |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد